دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
شاعر......

کاش من عاشق نبودم
یا اصلا شاعر نبودم
کاش یک دیوانه بودم
در کنج ویرانه بودم
حالم از ندیدنت بد
دنبال بهانه بودم
کاش یک رماله بودم
در پی افسانه بودم
کاش من ساقی و تو می
در پی ات مستانه بودم
وقت گل داادن عشقت
کاش آن پروانه بودم
کاش من رماله ی مستانه ی دیوانه بودم
از برای دیدنت آشفته بودم
کاش بودی تا که بودم
ای وجودم ای وجودم.....
+ نوشته
شده در ساعت 13:54 توسط ونوس آتشی
|
دوشنبه پانزدهم اسفند 1390
عشقم
+ نوشته
شده در ساعت 20:12 توسط ونوس آتشی
|
چهارشنبه پانزدهم دی 1389
فاصله

بعد پا گذاشتنت توی خزان
حنجرم خاموش است
و من از دوری تو بی طاقت
همه دمهای گلويم سوزان
همه چشمها گريان همه لبها لرزان
هر نفس آتشی ازروح و دلم می گذرد
بعد تو هيچ مرا ياري نيست
نه كه ياری كه دياری هم نيست
بعد تو زندگی هم نتوان كرد
زندگی كردم اگر اجباريست
بعد تو رنگ غروب است همه روزوشبم
چشمه ی چشم منم طوفانيست
كه در آن خاطره ی چشم تو ام نورانيست
بعد تو پنجره ام ميشكند
جرم آن نقش های تكراريست
بعد تو خانه برام زندانيست
همه اش بوی تو و ياد تو و خاطره ات
روی ديوار هايش عكس چشمان توام نقاشيست
و بروی قلبم صد هزار دوستت دارم حكاكيست
بعد تو مرگ مرا آزاديست
و رهاييست ازين خلوت و اين تنٔهايی
چه كسی ميداند
انتهای غم اين فاصله چيست ؟
+ نوشته
شده در ساعت 3:26 توسط ونوس آتشی
|
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388
بگذار..........

آنگاه كه بي تاب از عشقم
بگذار پنجره ذهنم را به حياط دلت باز كنم
و شنيدن صداي پرندگان قلبت آرامش بخشم باشد
بگذار چنان ديوانه وار نگاهت كنم تا تمام خطوط چهره ات را به اعماق ذهنم بسپارم
بگذار دستانت آشيانه ام را بسازد....
+ نوشته
شده در ساعت 16:38 توسط ونوس آتشی
|
دوشنبه پنجم بهمن 1388
مهربانم...........

مهربان تر ز رؤيا توبودي
بهترين عشق دنيا تو بودي
دلربا تر ز غوغاي مستي
در وجودت همه عشق و هستي
عاشق روي ماهت شدم من
در فرار از خودم گم شدم من
تو نخواستي منو قلب من رو
بي وفا پس زدي دست من رو
قلب مستم تو را مي پرستيد
جان خستم ز دست تو رنجيد
بي وفا قلب من رو شكستي
آخر اي جان چرا خود پرستي؟
بي تو تنها ترين و غريبم
از خوشي ها دگر بي نصيبم
بي تو من گريه و آه و نالم
همدم لحظه هام رنج و ماتم
25 ديماه 88
+ نوشته
شده در ساعت 12:25 توسط ونوس آتشی
|
سه شنبه بیست و نهم دی 1388
كاش...................

كاش اي مهربانم به آغوشم باز ميگشتي
كاش به من ميگفتي قصه ي جدايي ما دروغ بوده
كاش در كنارم مينشستي و آرام ميگفتي دوستت دارم
كاش بي هيچ انتظاري مرا به آغوش مي كشيدي
كاش خريدار نازم بودي
كاش مي فهميدي برات جون ميدم
كاشكي دوستم داشتي حداقل به اندازه يك پنجم علاقه من
چون اطمينان داشتم كه اون يك پنجم يعني يك دنيا
كاش وقت گريه كردم دستان تو گونه هايم را پاك ميكرد
كاش غربت برام معنا نداشت
كاش كنارم بودي
به يادم بودي
كاش
كاش..................
+ نوشته
شده در ساعت 23:23 توسط ونوس آتشی
|
سه شنبه بیست و نهم دی 1388
شهر هرت...............
تا وقتي رفتن هيچ معنايي نداردتا وقتي بودن و ماندن فرقي نداردتا وقتي كه
قلبها تنهايند
تا وقتي نفس كشيدن يه عادته تا وقتي پلك زدن غريزست تا وقتي عشق
رؤياست
هيچ چيز معناي حقيقي پيدا نخواهد كرد.
زندگي بي فايده است در دنيايي كه مردمانش بويي از وفا نبرده اند
مردمي از جنس سنگ
دلسوزي براي افراد ارزشي نداره
توي اين دنياي دروغي كه قلبها اسير حاشيه هستن
حتي زنده ماندن رؤياست
نفس كشيدن خاطرست
خاطره اي تلخ از روزهاي حضور در شهر هرت
شهر افسردگي و ماتم شهر غم
شهري كه ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد فقط افسانه بود
شهري كه هيچ بويي از عاطفه نداشت
شهري غبار آلود با آدمهاي عينك آفتابي به چشم و سامسونت به دست
به راستي آنها به دنبال چه ميگردند؟
هدف از زندگيشان چيست؟
+ نوشته
شده در ساعت 23:15 توسط ونوس آتشی
|
سه شنبه دهم آذر 1388
+ نوشته
شده در ساعت 16:27 توسط ونوس آتشی
|
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
پرواز توپولوف
به کدامین امید تو به پرواز گشودی بالت؟
به کدامین قله وقت پرواز تو اندیشیدی؟
قهرمانی ازآن تو بود،آری اما
چشم بد خواهانت خواب دیگر برایت دیدند...
تو نیستی و ما امروز در سوگ نبودنت چه غمی را داریم
تو نگفتی با خود مادرت بعد تو با خاطره هایت چه کند؟
وقت رفتن تو نیاندیشیدی خواهر کوچکت به چه کس تکیه کند بعد از تو
پدرت فکر میکرد تو مدال هدیه خواهی آورد
چگونه باور کند به جای مدال لباسهای سوخته ات را باید تحویل بگیرد؟
قهرمانی هنوز هم برازنده ی روح بزرگ توست
.:روحشان شاد یادشان گرامی.:
+ نوشته
شده در ساعت 15:26 توسط ونوس آتشی
|
جمعه بیستم اردیبهشت 1387
در اوج نا امیدی
یه روزی بالای ابرای سفید نشسته بودم
وبرای گل کردن عشق تو دلای ناامید دعا میکردم
اما هر گز نتونستم که بگم دل من هم نا امیده
+ نوشته
شده در ساعت 12:7 توسط ونوس آتشی
|